Archive for September, 2008

آدمها
September 29, 2008

 آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن

من هستم
September 26, 2008

سلام
خوبی هستی؟
حس میکنم هستی دیگه حوصله منو نداره.
اینا رو بعد از او اس ام اس باحالت مینویسم.
یعنی اس ام اسی با مضمون خداحافظی. با مضمون رفتن
مهسا اگه گفتم اپ کردم واسه این بود که ندیدم به پست قبلی نظر داده باشی واسه همین گفتم شاید پست قبلی رو ندیدی
میدونی برام خیلی عزیزی که الان دارم [...]

آرامش
September 24, 2008

کم پیش میاد یه بیت یا یه مصرع اینقدر قشنگ باشه که ورد زبونت بشه
یکی از اینها رو امروز شنیدم
هستم اگر میروم
گر نروم نیستم
خیلی زیبا بود
نمیدونستم چطور باید جوابتو بدم.
نظرتو خوندم مهسا
مهسا
من هرگز نمیخوام تو رو از دست بدم.
بدجوری بهت عادت کردم
مهسا من خیلی وقت ندارم.
تا چند مدت دیگه نمیتونم باهات حرف بزنم
خودت میدونی که من [...]

بالاترین ارزش
September 20, 2008

هیچ ارزشی والاتر از ابراز علاقه به انسانهای دیگر وجود ندارد

فقط من
September 15, 2008

چه خوب
چه خوب که درک بالایی از مسئله داری و برخورد خوبی نشون دادی
من همون یاسر سابق هستم
اصلا هم دلم نمیخواد یک ذره از اون احساسی که سابق بهت داشتم کم بشه
ممنون که برا اولین بار گفتی مال منی
اما گلدون برا رو کردن مدرکش نیاز به زبون نداره
گفتم که همه دنیا شاهد اثر انگشت های [...]

تصاحب
September 13, 2008

تو صاحب گلدون لب پنجره اتاقت هستی یا گلدون لب پنجره اتاق صاحب توست؟
گلدونی که لب پنجره اتاقت گذاشتی میتونه ادعا کنه صاحب توست
چطور؟
چون اثر انگشت تو روی گلدون باقی مونده
متاسفم
تو الان مال منی
مدرک هم دارم
اثر انگشتت روی قلبم مونده

قطره
September 4, 2008

آهای تو که این همه دوری از من
سلام
از دقت نظرت ممنون
اول اینکه تو وبلاگت نظر دادم راجه به آف هایی که گذاشتی و نقدی که داشتی در مورد شعری که گذاشتم
دوم اینکه هیچ گزینه دومی وجود نداره. سرکاری بود.
اینم از سهمیه امروز عاشقی ما:
نوش جان
از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها [...]

قطره
September 2, 2008

نمیدونم اینا رو میخونی یا نه. چون نظر نداده بودی به اون پست قبلی
گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده [...]

هیجان برای تو نوشتن
September 1, 2008

این همون گلیه که خیلی دوستش دارم. هدیه به تو
فعلا چیزی تو دست و بالم نیست. وقتی میخوام برای تو بنویسم انگار ذهنم خشک میشه. چیکار کنم. کلمات رو پیدا نمیکنم. شاید بخاطر هیجان باشه هیجان برای تو نوشتن